تبليغاتX
مترسک تنها

شمع بود اما کوچک بود .

نور هم داشت اما کم بود.

شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بود .

مردم گفتند : شمع عشق است و پروانه عاشق .

و زمین پر از شمع و پروانه شد .

پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند .

خدا گفت : شمعی باید دور.شمعی که نسوزد .  شمعی که بماند .

پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد عاشق نیست .

شب بود . خدا شمع روشن کرد .

شمع خدا ماه بود . شمع خدا دور بود .

شمع خدا پروانه می خواست . لیلی پروانه اش شد .

بال پروانه های کوچک زود می سوزد . زیرا شمع ها زیادی نزدیکند .

بال لیلی هرگز نمی سوزد . لیلی پروانه شمع خداست .

شمع خدا ماه است . ماه روشن است . ماه اما نمی سوزاند .

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

+ نوشته شده در ساعت 6:54 توسط تینا |

قصه نبود راه بود خار بود و خون

لیلی قصه راه پر خون را می نوشت

راه بود و لیلی می رفت . مجنون نبود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

لیلی تنها بود لیلی همیشه تنهاست

قصه نبود معرکه بود

میدان بود

بازی چوگان و گوی.

چوگان نبود گوی بود.لیلی گوی بود . بی چوگان . مجنون نبود

لیلی زخم بر می داشت . اما شمشیر را نمی دید . شمشیر زن را نیز.

حریفی نبود . لیلی تنها می باخت . زیرا که قصه قصه ی باختن بود .

مجنون کلمه بود ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود

لیلی قصه اش را تنها می نوشت

قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد . لیلی مجنون را دید.

لیلی گفت : پس قصه قصه من و توست .

پس مجنون تویی!

خدا گفت : قصه نیست راز است . این راز من و توست . برملا نمی شود الا به مرگ

لیلی تو مرده ای !

لیلی مرده بود!!!!

+ نوشته شده در ساعت 10:45 توسط تینا |

لیلی گفت: موهایم مشکی ست

مثل شب

حلقه حلقه و مواج

دلت توی حلقه های موی من است

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟

نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شانه های آشفته ی بید و گفت : نه نمی خواهم

گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم

دلم را هم .

لیلی گفت : چشم هایم جام شیشه ای عسل است . شیرین

نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟

شیرینی لیلی را؟

مجنون چشم هایش را بست و گفت هزاران سال است عکسم ته جام شوکران است

تلخ

تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت : لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است .

خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند .

نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت : من خار را دوست تر دارم .

لیلی گفت : دستهایم پل است . پلی که مرا به تو می رساند .

بیا و از این پل بگذر .

مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام .آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد .

لیلی گفت : قلبم اسب سرکش عربی ست .

بی سوار و بی افسار .

عنانش را خدا بریده

این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت ...

لیلی که نگاه کرد

مجنون دیگر نبود

تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن .

لیلی دست بر سینه اش گذاشت صدای تاختن می آمد.

اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود

 

+ نوشته شده در ساعت 11:1 توسط تینا |

لیلی می دانست مجنون نیامدنی ست .

اما ماند .

چشم به راه و منتظر.

هزار سال.

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد . مجنون نیامد .

مجنون نیامدنی ست .

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست .

چراغانی دلش را

چشم به راهی اش را

خدا به مجنون می گفت نرود .

مجنون حرف خدار ا گوش می گرفت .

خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را ....

عشق درخت بود. ریشه می خواست .صبوری لیلی ریشه اش شد .

خدا درخت ریشه دار را آب داد.

درخت بزرگ شد .هزار شاخه هزاران برگ ستبر و تنومند .

سایه اش خنکی زمین شد . مردم خنکی اش را فهمیدند

مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند

لیلی چشم به راه است

درخت لیلی ریشه می کند

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید .

مجنون هرگز نمی آید .

زیرا که مجنون نیامدنی است

زیرا که ریشه درخت می خواهد...

+ نوشته شده در ساعت 13:55 توسط تینا |

لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ .... گلها انار شدند داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت ... خون انار روی دست لیلی چکید لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید ... مجنون به لیلی اش رسید خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود کافی است انار دلت ترک بخورد...

+ نوشته شده در ساعت 10:12 توسط تینا |

        ادم وقتی عاشق شد حتی یک لحظه هم عشقش رو تنها نمی ذاره و بره

        اگه این کار و کرد اون عشق نیست.

        آدم وقتی عاشق شد چشمش خود به خود روی همه بسته میشه

        اگه نشد اون عشق نیست .

        آدم وقتی عاشق شد صلح و خوبیه عشقش رو می خواد

        اگه غیر از این بود اون عشق نیست .

        آدم وقتی عاشق شد یه لحظه هم نمی تونه غم عشقش رو ببینه

        اگه غیر از این شد اون عشق نیست .

 

+ نوشته شده در ساعت 10:17 توسط تینا |

                                                     یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*


هنوز هم عاشقانه هایم را

عاشقانه برای تو مینویسم

هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن

از با تو بودن حرف میزنم

هنوز هم باور دارم

عشق ما جاودانه است

اینروزها دیگر پشت پنجره مینشینم و

به استقبال باران میروم

میدانم پاییز

هنوز هم شورانگیز است

میدانم یکی از همین روزها

کسی که نبض زندگی من است

کسی که تمامی نفسهای من است

کسی که جز تو نیست

باز میگردد

میدانم تمام میشود

و ما رها میشویم

پس بگذار بخوانم:

تو اولین عشق منو

آخرین عشق من تویی

نرو منو تنها نذار

که سرنوشت من تویی

امشب شمع حسرتِ آرزوهای

بر باد رفته ام ذره ذره آب می شود.

امشب برای مرگ آرزوهایم

لباس سیاه پوشیده ام .

کاش امشب کسی برای

عرض تسلیت به خانه ام می آمد .

 

 

+ نوشته شده در ساعت 18:15 توسط تینا |

به همان رسم های قدیمی کودکانه

هنوز نشمرده بودم که رفتی

و چنان ناپیدا که برای همیشه به دنبالت سرگردان و آواره شدم

لعنت به این بازی بچگانه

تو می روی و من فقط نگاهت می کنم

 

 

+ نوشته شده در ساعت 13:39 توسط تینا |

حقیقت دل....

تا حالا کفشاتو نگاه کردی؟؟

دو عاشق . دو همراه که بی هم میمیرن

با هم خاکی میشن بدون هم زیر بارون نمیرن

کاش آدما هم یکم از کفشاشون یاد بگیرن!!!

+ نوشته شده در ساعت 10:15 توسط تینا |

 

+ نوشته شده در ساعت 7:41 توسط تینا |