تبليغاتX
مترسک تنها

 

 

 

واسه همیشه از همگیتون خداحافظی می کنم.

                            ممنون که دوستای خوبی برای من بودید

 

                 هیچ وقت فراموشتون نمی کنم.

 

 

 

خداحافظ  ... همين حالا همين حالا که من تنهام
خداحافظ ...به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو مي‌ديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده است
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به روياها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ
خداحافظ... خداحافظ ... همين حالا ...

 

 

             یه روزی مترسک تنها باید میمرد  ...  امروز هم روز مردن مترسک تنهاست

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 18:14 توسط تینا

لیلی گفت : بس است . دیگر بس است و از قصه بیرون آمد.

مجنون دور خودش می چرخید . مجنون لیلی را نمی دید.

رفتنش را هم.

لیلی گفت کاش مجنون این همه خودخواه نبود کاش لیلی را میدید.

خدا گفت :لیلی بمان قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند.

لیلی گفت : این قصه نیست. پایان ندارد . حکایت است.

حکایت چرخیدن.

خدا گفت:مثل حکایت زمین مثل حکایت ماه . لیلی بچرخ.

لیلی گفت کاش مجنون چرخیدنم را می دید . مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند.

خدا گفت :

چرخیدنت را من تماشا می کنم.لیلی بچرخ!!!

لیلی چرخید و چرخید و چرخید.

دور دور لیلی است .

لیلی می گردد و قصه اش دایره است.

هزار نقطه دوار .

دیگر نه نقطه و نه لیلی.

لیلی ! بگرد گردیدنت را من تماشا می کنم .

لیلی ! بگرد تنها حکایت دایره باقیست.

...

 

+ نوشته شده در ساعت 12:15 توسط تینا |

ای کاش می شد بهت بگم قدر دنیا دوست دارم و غیر تو کسی رو ندارم

ای کاش می شد برای تو غزل غزل شعر بسازم

وقت بی تابی نگاهت بازم دل ببازم

ای کاش می شد از احساسم برات یه سوغات بیارم

وقتی می شد به لبات بارون بشم و ببارم

ای کاش می شد بهت بگم چه فایده نمی شه

هزار دفعه خواستم بگم به یادتم همیشه

ای کاش می شد تو بدونی گریز من واسه چیه

تمام این حرف های من واسه چیه واسه چیه

                                      ای کاش می شد .............. 



من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
                                        به تو و عشق تو ايمان دارم
                                                                                
در غمستان نفسگير، اگر
                                                                                 نفسم ميگيرد
                                                                                آرزو در دل من
                                                                                متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
                                        به تو و عشق تو ايمان دارم
                                                                                 من اگر پشت خودم پنهانم
                                                                                 من اگر خسته ترين انسانم
                                                                                 به وفاي همه بي ايمانم
                                                                                 دل گريان، لب خندان دارم
                                        به تو و عشق تو ايمان دارم


 

+ نوشته شده در ساعت 19:48 توسط تینا |

دل چه اسم قشنگی داره چند وقته همش براش بهونه میارم هر چی میگم به خدا منم مثل تو تنهام منم مثل تو دلم براش تنگ شده منم مثل تو دلم شکسته منم مثل تو همش دلم میگیره بهش میگم میبینی حتی اون حتی کسی که دوستش دارم نمیخواد حالمو بپرسه نمیخواد فقط بفهمه که من زنده ام یا مرده دیگه منو نمیخواد منو از دلش بیرون کرده دیگه دوستم نداره همه چیزمو یک روزه ازم گرفق ... ! با دلم میریم جایی که همیشه با عشقم میرفتم اما اون جا بدون اون هیچ رنگ و معنی نداره دیگه هیچی واسم مهم نیست وقتی میبینم کسی که خیلی دوستش دارم دوستم نداره خیلی میشکنم دلم میخواد برم جایی که کسی نباشه دیگه نمیخوام آدم های نامهربون اطرافمو ببینم ... !


فکر می کردم از گنجشک ها کم نیستم

حال می بینم که حتی قدر آن هم نیستم

دور شو از پیش چشمم گل فروش پیر

من دیگر آن دیوانه گل های مریم نیستم

پا به جنگل می گذارم آهوان رم می کنند

از چه می ترسید آهوها من آدم نیستم

هر نسیمی می تواند شاخه ام را بشکند

بادهای هرزه فهمیدند محکم نیستم

شبنمی سرمست بودم رویه گلبرگی سپید

چشم وا کردم همین امروز - دیدم نیستم!     

بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در ساعت 17:27 توسط تینا |

تا به حال به ستاره های آسمان نگاه کرده ای؟ به فاصله شان از زمین..به درخشندگی شان ..و به زیبایی هایشان...؟ حتم دارم که بارها تنهایی خود را با آن ها تقسیم کرده ای..بارها نفس های خسته ات را با آنها در میان گذاشته ای...بار ها از کنار پنجره برایشان دست تکان داده ای..و حتی گاه از روی پشت بام ،تلاش کرده ای تا به دست بیاوری شان.. اما آیا تا به حال سعی کرده ای که تو خود سنگ صبورشان باشی..؟تو به حرف هایشان گوش بسپاری و گاه به گاه سرت را از شرم سخنانشان به زیر بیاندازی..؟ می دانم که سنگ صبور بودن هم وقت می خواهد و هم حوصله ..که تو شاید هیچ کدام را نداشته باشی..آخر آن قدر درد هایت زیاد است که حوصله ای برایت نمی ماند..!!! اما من پیشنهادی برایت دارم...درست همان زمان که از تمام روزمرگی ها خسته شده ای و به پهنه ی آسمان پناه برده ای،درست همان زمان که می خواهی کسی باشد که به حرف هایت گوش بسپارد..درست زمانی که می خواهی با شمردن ستاره ها به خواب بروی تا شاید اندکی زمان زودتر بگذرد...درست همان موقع...کمی سکوت کافی ست تا صدای خسته و ملایم ستاره ها را بشنوی.. ستاره ها هم حرف های زیادی برای گفتن دارند..ستاره ها هم عاشقند مثل تو..زندگی همراه با آرامش را دوست دارند..دوست ندارند که سکوت دلنشین شبانگاه با صدای فریاد های حاکی از خستگی تو در هم بشکند..دوست ندارند که شمع محفل آنان باشند که آسایش را از چشمان کودکان معصوم می ربایند...دوست دارند که چراغی برای خانه ی سوت و کور دخترکی تنها باشند که مدام شمع کوچک کم سوی خود را برای خواندن کتاب هایش به سختی بیدار نگه می دارد.. می بینی که ستاره ها چقدر دلتنگند؟؟ دلتنگ شب هایی که تا صبح بر روی پشت بام ها صدای زمزمه مناجات می آمد و ستاره ها چقدر احساس غرور می کردند...دلتنگ شب هایی که همراه با ماه به ملاقات آسمانی ترین زمینی ها می رفتند... اما شاید این روز ها ستاره ها ی زیبا تری را روی زمین پیدا کنی... کمی دقت کن..نزدیک های خانه تو ...شاید هم کمی دور تر.....ستاره ها منتظر درد و دل های تو هستند و شاید سنگ صبوری برای حرف هایشان...

+ نوشته شده در ساعت 8:30 توسط تینا |

شمع بود اما کوچک بود .

نور هم داشت اما کم بود.

شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بود .

مردم گفتند : شمع عشق است و پروانه عاشق .

و زمین پر از شمع و پروانه شد .

پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند .

خدا گفت : شمعی باید دور.شمعی که نسوزد .  شمعی که بماند .

پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد عاشق نیست .

شب بود . خدا شمع روشن کرد .

شمع خدا ماه بود . شمع خدا دور بود .

شمع خدا پروانه می خواست . لیلی پروانه اش شد .

بال پروانه های کوچک زود می سوزد . زیرا شمع ها زیادی نزدیکند .

بال لیلی هرگز نمی سوزد . لیلی پروانه شمع خداست .

شمع خدا ماه است . ماه روشن است . ماه اما نمی سوزاند .

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

+ نوشته شده در ساعت 6:54 توسط تینا |

قصه نبود راه بود خار بود و خون

لیلی قصه راه پر خون را می نوشت

راه بود و لیلی می رفت . مجنون نبود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

لیلی تنها بود لیلی همیشه تنهاست

قصه نبود معرکه بود

میدان بود

بازی چوگان و گوی.

چوگان نبود گوی بود.لیلی گوی بود . بی چوگان . مجنون نبود

لیلی زخم بر می داشت . اما شمشیر را نمی دید . شمشیر زن را نیز.

حریفی نبود . لیلی تنها می باخت . زیرا که قصه قصه ی باختن بود .

مجنون کلمه بود ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود

لیلی قصه اش را تنها می نوشت

قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد . لیلی مجنون را دید.

لیلی گفت : پس قصه قصه من و توست .

پس مجنون تویی!

خدا گفت : قصه نیست راز است . این راز من و توست . برملا نمی شود الا به مرگ

لیلی تو مرده ای !

لیلی مرده بود!!!!

+ نوشته شده در ساعت 10:45 توسط تینا |

لیلی گفت: موهایم مشکی ست

مثل شب

حلقه حلقه و مواج

دلت توی حلقه های موی من است

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟

نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شانه های آشفته ی بید و گفت : نه نمی خواهم

گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم

دلم را هم .

لیلی گفت : چشم هایم جام شیشه ای عسل است . شیرین

نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟

شیرینی لیلی را؟

مجنون چشم هایش را بست و گفت هزاران سال است عکسم ته جام شوکران است

تلخ

تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت : لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است .

خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند .

نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت : من خار را دوست تر دارم .

لیلی گفت : دستهایم پل است . پلی که مرا به تو می رساند .

بیا و از این پل بگذر .

مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام .آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد .

لیلی گفت : قلبم اسب سرکش عربی ست .

بی سوار و بی افسار .

عنانش را خدا بریده

این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت ...

لیلی که نگاه کرد

مجنون دیگر نبود

تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن .

لیلی دست بر سینه اش گذاشت صدای تاختن می آمد.

اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود

 

+ نوشته شده در ساعت 11:1 توسط تینا |

لیلی می دانست مجنون نیامدنی ست .

اما ماند .

چشم به راه و منتظر.

هزار سال.

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد . مجنون نیامد .

مجنون نیامدنی ست .

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست .

چراغانی دلش را

چشم به راهی اش را

خدا به مجنون می گفت نرود .

مجنون حرف خدار ا گوش می گرفت .

خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را ....

عشق درخت بود. ریشه می خواست .صبوری لیلی ریشه اش شد .

خدا درخت ریشه دار را آب داد.

درخت بزرگ شد .هزار شاخه هزاران برگ ستبر و تنومند .

سایه اش خنکی زمین شد . مردم خنکی اش را فهمیدند

مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند

لیلی چشم به راه است

درخت لیلی ریشه می کند

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید .

مجنون هرگز نمی آید .

زیرا که مجنون نیامدنی است

زیرا که ریشه درخت می خواهد...

+ نوشته شده در ساعت 13:55 توسط تینا |

لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ .... گلها انار شدند داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت ... خون انار روی دست لیلی چکید لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید ... مجنون به لیلی اش رسید خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود کافی است انار دلت ترک بخورد...

+ نوشته شده در ساعت 10:12 توسط تینا |

        ادم وقتی عاشق شد حتی یک لحظه هم عشقش رو تنها نمی ذاره و بره

        اگه این کار و کرد اون عشق نیست.

        آدم وقتی عاشق شد چشمش خود به خود روی همه بسته میشه

        اگه نشد اون عشق نیست .

        آدم وقتی عاشق شد صلح و خوبیه عشقش رو می خواد

        اگه غیر از این بود اون عشق نیست .

        آدم وقتی عاشق شد یه لحظه هم نمی تونه غم عشقش رو ببینه

        اگه غیر از این شد اون عشق نیست .

 

+ نوشته شده در ساعت 10:17 توسط تینا |

                                                     یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*


هنوز هم عاشقانه هایم را

عاشقانه برای تو مینویسم

هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن

از با تو بودن حرف میزنم

هنوز هم باور دارم

عشق ما جاودانه است

اینروزها دیگر پشت پنجره مینشینم و

به استقبال باران میروم

میدانم پاییز

هنوز هم شورانگیز است

میدانم یکی از همین روزها

کسی که نبض زندگی من است

کسی که تمامی نفسهای من است

کسی که جز تو نیست

باز میگردد

میدانم تمام میشود

و ما رها میشویم

پس بگذار بخوانم:

تو اولین عشق منو

آخرین عشق من تویی

نرو منو تنها نذار

که سرنوشت من تویی

امشب شمع حسرتِ آرزوهای

بر باد رفته ام ذره ذره آب می شود.

امشب برای مرگ آرزوهایم

لباس سیاه پوشیده ام .

کاش امشب کسی برای

عرض تسلیت به خانه ام می آمد .

 

 

+ نوشته شده در ساعت 18:15 توسط تینا |

به همان رسم های قدیمی کودکانه

هنوز نشمرده بودم که رفتی

و چنان ناپیدا که برای همیشه به دنبالت سرگردان و آواره شدم

لعنت به این بازی بچگانه

تو می روی و من فقط نگاهت می کنم

 

 

+ نوشته شده در ساعت 13:39 توسط تینا |